حكيم ابوالقاسم فردوسى
67
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
و ز ان پس به چشم و به روى دژم * بابرو ز خشم اندر آورد خم چنين گفت كين خام پيكارتان * شنيدن نيرزيد گفتارتان نه قيصر بخواهم نه فغفور چين * نه از تاج داران ايران زمين به بالاى من پور سامست زال * ابا بازوى شير و با برز و يال گرش پير خوانى همى گر جوان * مرا او بجاى تنست و روان [ مرا مهر او دل نديده گزيد * همان دوستى از شنيده گزيد ] [ برو مهربانم نه بر روى و موى * بسوى هنر گشتمش مهر جوى ] پرستنده آگه شد از راز او * چو بشنيد دل خسته آواز او بآواز گفتند ما بندهايم * بدل مهربان و پرستندهايم نگه كن كنون تا چه فرمان دهى * نيايد ز فرمان تو جز بهى [ يكى گفت زيشان كه اى سرو بن * نگر تا نداند كسى اين سخن ] اگر جادويى بايد آموختن * ببند و فسون چشمها دوختن بپرّيم با مرغ و جادو شويم * بپوئيم و در چاره آهو شويم [ مگر شاه را نزد ماه آوريم * بنزديك او پايگاه آوريم ] لب سرخ رودابه پر خنده كرد * رخان معصفر سوى بنده كرد كه اين گفته را گر شوى كار بند * درختى برومند كارى بلند كه هر روز ياقوت بار آورد * برش تازيان بر كنار آورد [ رفتن كنيزكان رودابه به ديدن زال زر ] پرستنده برخاست از پيش اوى * بدان چاره بىچاره بنهاد روى بديباى رومى بياراستند * سر زلف بر گل بپيراستند برفتند هر پنج تا رودبار * ز هر بوى و رنگى چو خرّم بهار مه فرودين و سر سال بود * لب رود لشكرگه زال بود همى گل چدند از لب رودبار * رخان چون گلستان و گل در كنار نگه كرد دستان ز تخت بلند * بپرسيد كين گل پرستان كيند چنين گفت گوينده با پهلوان * كه از كاخ مهراب روشن روان پرستندگان را سوى گلستان * فرستد همى ماه كابلستان بنزد پرى چهرگان رفت زال * كمان خواست از ترك و بفراخت يال پياده همى رفت جويان شكار * خشيشار ديد اندر آن رودبار [ كمان ترك گلرخ بزه بر نهاد * بدست جهان پهلوان در نهاد ] نگه كرد تا مرغ برخاست ز آب * يكى تير بنداخت اندر شتاب ز پروازش آورد گردان فرود * چكان خون و وشّى شده آب رود [ به ترك آنگهى گفت زان سو گذر * بياور تو آن مرغ افگنده پر ] [ بكشتى گذر كرد ترك سترگ * خراميد نزد پرستنده ترك پرستنده پرسيد كاى پهلوان * سخن گوى و بگشاى شيرين زبان كه اين شير بازو گو پيل تن * چه مردست و شاه كدام انجمن كه بگشاد زين گونه تير از كمان * چه سنجد بپيش اندرش بدگمان نديديم زيبندهتر زين سوار * بتير و كمان بر چنين كامگار